تبليغاتX
نفس زندگیم
فقط با تو............


66774 عکس عاشقانه LOVE


اگر کارگردان بودم، فیلم صامت بلندی میساختم، از نگاه تو!...

اگر کارگردان بودم، فیلم بلندی میساختم، از راه رفتن تو!...

‏اگر کارگردان بودم، فیلم کوتاهی میساختم، از خنده های تو!...‏

اگر کارگردان بودم، صدای نفس هایت، موسیقی متن تمام فیلم هایم بود!...‏

اگر کارگردان بودم، فیلم کمدی تلخی میساختم، از زندگی مردی که عاشق توست!...‏

اگر کارگردان بودم، فیلمی تخیلی میساختم، از رسیدن به تو!...‏

اگر کارگردان بودم، فیلم ترسناکی میساختم، از روزهای بدون تو!!...‏

..............................................................................................................

این مطلب خیلی جالب بود خواستم شما هم بخونید:


دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.

پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم

 و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

 ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.

 من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،

 از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،

 برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند

 و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،

 در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،

 به اين مضمون:

روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،

 لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن و بقيه را به من برگردان .....

.......................................................................................................................................

د .ل: دیگه دل و دماغ نت ندارم.... ولی باز میام یه گشتی میزنم

د.ل2: بابابزرگم هم به رحمت خدا رفت هرچند ما خوبی ازش ندیدم نا برای از دست دادنش گریه کنیم ولی باز خدا رحمت کنه....

د.ل3: سال 91 که زود امد.... انشالله که همه سال خوبی داشته باشن...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

حاج آقا برای سرکشی به مستغلاتش در پاریس و تورنتو و همچنین سرکشی به دو تا آقازاده اش که در در این دو شهر تحصیل می کنند، آمده بود. چند روزی پاریس  بود و الان هم تو هواپیما نشسته بود و راهی تورنتو بود

این توالت لعنتی هم که همش اشغاله، اگه ایران ایر بود حتما حاج آقا با عصبانیت داد می زد: «قیچی کنید، مردم تو صفند». وضعش خراب بود و به خودش می پیچید.

 

 خانم مهمانداری که داشت از نزدیکش رد میشد متوجه وضعیت اضطراری و اورژانس حاج آقا شد. گفت: «اشکالی ندارد اگر از توالت خانمها استفاده کنید، به شرطی که  قول بدید دست به دگمه هایی که تو توالت هست، نزنید.»

حاج آقا که به توصیه پسرانش کلاس انگلیسی رفته بود کمی انگلیسی هم می دانست و منظور مهماندار را فهمید.

تو توالت نشسته بود که متوجه دگمه ها شد. دگمه ها با حروف لاتین علامت گذاری شده بودند: «وی. وی» ، «وی.ای»، «پی.پی» و یک دگمه قرمز که رویش نوشته بود: «ای.تی»

حاج آقا که سبک شده بود، حس کنجکاویش تحریک شده پیش خودش گفت: «کی متوجه میشه من به دگمه ها دست زدم؟»

با احتیاط رو دگمه «وی وی» فشار داد. ناگهان آب ملایم ولرمی باسنش را نوازش داد. حاج آقا که داشت حال می کرد گفت: «چه احساس لذت بخشی. اینهمه هواپیما سوار شدم تو هیچ توالت مردانه اي  چنین چیز خوبی ندیدم. حقشه به توالت مردانه بگیم مستراح».

 

بعد رو دگمه «وی ای» فشار داد. جریان آب ولرم قطع شد و بجایش هوا یا باد ملایم و نیمه گرمی شروع به وزیدن کرد و باسنش را خشک کرد. چه لذتی، حاج آقا اگه دستش بود ساعتها حاضر بود تو توالت بشینه

 

بعدش حاج آقا دگمه «پی پی» را فشار داد. یه چیزی شبیه همانی که خانمها با آن صورتشون را پودر مالی می کنند شروع کرد به پودر مالی باسن حاج آقا و عطر خوب و خوشی هم توی فضای توالت پیچید.

حاج آقا که حسابی کیفور شده بود  پیش خودش گفت: «چه احساس شیرینی. اما این توالت خانمها هم عجب چیز محشریه ها. این که توالت نیست. اتاقی پر از احساس و عشق و محبته. برگشتم ایران حتما تو ویلای مرزن آباد میدم درست کنند.»

لبخند رضایت بخشی بر لبانش نشست و چشمانش را بست و بوی خوش پودر را با نفس عمیق بالا کشید. لحظه ای کوتاه یاد آن سالهای خیلی خیلی دور افتاد. حدود بيست، سی سال پیش که تو هوای سرد زمستانی مجبور بود آفتابه را بر داره و بره  آنطرف  باغ از چاه آب برداره  و بعد گوشه دیگر باغ بره توالت. توالت که نه، همان مستراح. حاج آقا چشمها را باز کرد و این افکار و خاطرات ناجور را که میخواستند کیفش را کور کنند از خودش دور کرد.

 

پودر مالی که قطع شد، حاج آقا به دگمه قرمز «ای تی» خیره شد و گفت: «هرچه بادا باد» و انگشتش را گذاشت رو دگمه و فشار داد . . . !!!! 

چشمانش سیاه شد و دیگه چیزی نفهمید. بعدا که تو بیمارستان تورنتو  به هوش آمد  و چشمانش را باز کرد اولین چیزی که دید لبخند ملیح  یک خانم پرستاربود. با انگلیسی دست و پا شکسته پرسید: چه اتفاقي افتاده؟ خانم پرستار گفت: دگمه آخری را که فشار دادید، دگمه ای است که بطور اتوماتيك پنبه قاعدگی خانمها را بر میداره!!!

 

 بعد یک کیسه  نایلونی کوچکی که چیزی شبیه به یک تکه سوسیس تویش بود، را نشان داد و گفت: آقا، مردانگی تان را می گذارم زیر متکایتان براي يادگاري!!!

 .............................................................................................................................

 

د.ل : داستان جالبی بود.... من خوندم گفتم شما هم بخونید

د.ل۲:فضولی زیادی همچین بلاهایی رو سر آدم میاره.... مواظب باشید....

د.ن۳: راستی ببخشید اگه یه خورده مطلب حرفهای بد داشت....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

 

نیستی!

از شعر هایم

سکوت گورستان می آید؛

باید فکری کرد

برای این روزهای رفتنی و

شب های ماندنی

زمستانی که در راه است

و چهار دیواری فروریخته ی آغوشت

که از زیر خاک   

تکه تکه    باز می یابم

دُورتادُور    تَنگ می چینم

و خیالی که پر می کند

جای خالی نوازشت را،

تا یلدا ... که باشی

دو چِله از من گذشته است و

نیستم!

...........................................................................................................

 

امشب میخوام بنویسم.اصن چن لحظه اومدم فقط واسه اینکه بنویسم ُ زود

برم. میخوام بنویسم ولی نه مثه همیشه.میخوام از پیله ی کلیشه هایی که

 دوره خودم تنیدم بیام بیرون. از شما چه پنهون میخوام ساختار شکنی

 کنم.حس میکنم ساختار شکنی  ِ خونم اومده پایین!

خُب اصل مطلب اینه که یه مدتیه، شایدم یه کم خیلی بیشتر از یه مدتیه،

 زندگیم تکراری شده. صبح که میشه میدونم تا شب قراره چه اتفاقایی

 بیفته. یا شنبه که میشه میدونم قراره هر روز چه فیلمی از زندگی اکران

شه سکانس به سکانسش ُ حفظم در این حد مثلن..........

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

 

گور پدر تمام لحظاتی که


نمی دانستی چقدر دوستت دارم


گور پدر تمام لحظاتی که


نمی دانستی چقدر خوب است که خوبم!


حالا آمده ای اینجا چه کنی؟


اینجا دیوانه خانه است آقا!


تابلوی پشت در را ندیدی!؟


اینجا من شما را از یاد برده ام


و مچاله شده ام توی خودم


گم شده ام در تمام چیزهایی که قرار بود داشته باشمشان


و ندارمشان


گم شده ام در بازوان کسی


شعر می خوانم


گم شده ام بر تپه ای دور

 
دور تر از تن ِ بی عشق ِ تو


و آواز می خوانم با تمام روحم


من رفته ام


و تصویر بیرونی ام


دختری مچاله شده در تخت خواب یا صندلی ست


که هنوز به تو لبخند می زند


تا تو خیال کنی بهترین مرد دنیایی!

.........................................................................................

 

د.ن1: این روزها حوصله هیچی و ندارم....  دل و دماغ چیزی

 ندارم....  دلم میخواد یه  آرزو کنم ؛ یه آرزویی که همه ی کاش ها و

 بایدها توش جا بشه .... ولی  دلی که میشکنه آرزوهاش هم

شکسته برآورده میشه...

 

د.ن2: این‌روزها دلم بیمار است هی داره بالا میاره  پس مانده های

این عشق لعنتی رو....

د.ن3: وقتی همکلاسیم بالای کتابش نوشته بود " گاهی عشق

 هم، آن‌روویِ سگَ‌ش را نشان می‌دهد!" سرم و براش تکون دادم و

 ریز ریز خندیدم.... کاش نمیخندیدم.... واقعا" عشق روی سگی هم

 داشت....

 

د.ن4: بلاخره سیستمم بردم درست کردن طرف گفت مودم سوخته

 برا همین وقتی میومدم نت ادا میداد....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

  

امشب مستم و مست مینویسم.... سراچه ذهنم آماس میکند و بغض روی

حنجره ام سنگینی...

در دام گذشته گرفتار شده ام و شکنجه گران خاطره ام با تازیانه خیال به

جانم افتادها ند تا خماری گذشته را از ذهنم پاک کنند و ذهنم را شستشو

دهند تا مستی خواب چند ساله ام از سرم بیرون بیاید...

خواستم اشکم را کسی نبیند ولی سد پلکهایم شکست و پایین ریخت و مثل

 همیشه رسوا شدم...

نمیدانم از کی است گریه میکنم... فقط میدانم که کویر گونه هایم از نمک

اشکهایم ... آب ، آب... فریاد میزنند...

و گونه هایم هم چیزی جز گرمای دستانم نصیبشان نمیشود...

خواستم با دستانم به جان خاطراتم بیفتم و همه شان را از اتاق کوچک ذهنم

 بیرون کنم و با زنجیری بر میله های زندان وجودم که خود آنها بریم ساخته اند

 بیندازمشان و آنقدر با تازیانه بی خیالی بر بدنشان بکوبم تا بمیرند.... تا بتوانم

 به خودم بیایم و دنیا رو با دیدی دیگر ببینم ، اما میترسم از اینکه با نبودنشان

 تنها شوم...

امشب برای کسی نمی نویسم  ، نمی نویسم تا کسی بخواند، نمینویسم

کسی به من ترحم کند...

فقط مینویسم شاید کودک تنهایی دلم که صدای گریه اش مرا خسته کرده

 آرام شود...

ولی... آرام نمیشود هرچقدر گهواره اش را تکان میدهم با دستانم نوازشش

 میکنم.... باز صدای گریه اش می آید و نمیخوابد.... خسته ام دیگر دلم به

حال گریه هایش نمیسوزد... اشکهایش غم دل را خاموش نمیکند بلکه شعله

 هایش به دلم آتش میزند و مرا بیشتر از قبل خاکستر میکند....

میدانم که همه مرا فراموش کرده اند ، تنهای تنها شده ام مثل ریگی کوچک

و تنها در دل بیابانی وسیع...

در گوشه ای از این شهر بساط می و مستی برپاست.... در همان میخانه ای

 که انگشت نما شده ام ، اما میدانم که مرا به میخانه هم راه نمیدهند....

معشوقه ام هم مرا نامحرم میداند از خودم خجالت میکشم....

میدانم که دیگر از جنون و مستی خبری نیست...

و من هم شده ام مرده ای در میان زندگان زمین...........

.....................................................................................................

 د.ن1: از متن بالا شاید خیلی چیزها معلوم شده باشه....  تموم شد

دفتر عشق و من و نامزد بسته شد.... تصمیم گرفتم که جدا بشم....

د.ن2: حتما" هم میپرسین چرااااااااااااااااااااااااااااا؟  من با هزار و یک امید این

پیمان و بستم هیچ کس وقتی پا تو این را میذاره دلش نمیخواد همچین

 اتفاقی بیفته واسه اش.... ولی..... همین دوران نامزدی خودش یک تجربه

شد که به کسی دل نبندم.... فقط نمیدونم چرا اینطوری شد

9ماه اول همه چیز عالی بود ولی بعد....

تا بیمارستان رفتم به خاطر مشتهایی که به صورتم زده بود.... خیلی از این

 بلاها سرم امد ولی چیزی به خانواده ام نگفتم.... اما این اواخر دیگه شدت

پیدا کرده بود و پرده احترام از وسط برداشته شده بود....

دون3: فقط سپردمش دست خدا...

........................................................................................

 

تو این روزها تنهام نذارین و دعام کنین.....

 

.....................................................................................

من از این عشق چه ها دارم

 که هرروز می پردازم بهایش را...!؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

 

در یخچال بستنی رو که بلند می کنم ؛سرماش می زنه تو صورتم .تاکمر خم

 میشم توش پر انواع و اقسام بستنی هاست ، از مگنوم و سالار و بستنی با

 طعم الوجه گرفته تا دایتی و مغز بادوم ،اونقدر که مخم سوت می کشه ،

بهم می گه زود تر انتخاب کن در یخچال رو ببند ، هنوز مرددم همه اون ها رو

 امتحان کردم ، دنبال یه عطر و طعم جدیدم ، چه می دونم مثلاُ بستنی با

 کرم و کارامل با طعم گذشت یا چه می دونم همین شکلاتی  با طعم میوه و

 مهربون، چه اشکالی داره باید بخواهی تا که بوجود بیاد ، فروشنده می گه

می تونم کمکتون کنم ؟ می گم اره دوتا بستنی شکلاتی می خوام با طعم

میوه و مهربون ، خیلی جدی نگام می کنه و می گه نداریم ، می گم پس بی

 زحمت همون شکلاتی باشه با طعم مهربون . دست می کنه تو یخچال و 

دوتا بستنی با رویه شکلاتی با مغز بادوم بهم می ده ، اثری از مهربونی

روش نیست . دوست ندارم   یکیشو با یه بطری اب معدنی حساب میکنم

راهمو میکشم توی ماشین ،ترجیح می دم بطری اب رو که جای بستنی

 گرفتم رو  یه جا سر بکشم. بهش می گم اگه ته اب رو برات نگه دارم از

بستنی ات بهم می دی ؟ . اب رو که بهش می دم  لب و لوچه شو میلیسه

 و ته بستنی شو بهم میده . چه قدر خوشمزه است همون مزه ای رو داره

 که می خواستم با طعم میوه و مهربون........

.............................................................................................................

د.ن1: این پست مخصوص این ماه.....  مخصوصا" سنتیش...........

د.ن2:داره  ماه رمضون هم میاد..... وای تو این گرما چطوری روزه میخواییم

بگیریم خدا میداند...  بهم اس ام اس امده از پسرخاله جون مینویسم شما هم

 بخونید خیلی بامزه است:

پیشاپیش فرارسیدن ماه زولبیا و بامیه ، بیخوابی شبانه ، گرسنگی روزانه ، 

 روز شماری ماهانه  ، پرخوری سحرانه ، افطاری شاهانه  و توقع آمرزش

سالانه مبارک...............

د.ن3: یک خبر جالب و شنیدنی میخوام بگم تو کتاب گینس  چاپ کنن.... یک

 گربه سالانه چند بار حامله میشود و بچه میزاید؟ دارم شاخ در میارم.... گربه

 دوباره زاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  این کی باز حامله شد؟؟!! از کی حامله

 شد؟!!!  کی مدت حاملگیش رو گذرند!!!؟؟؟  و کی زاید؟؟؟؟!!!! والله ظهر

خواب بودم رفتم حیاط دیدم  پشت  بشقاب نازنین 2تا بچه گربه که دارن شیر

میخورن....  اول فکر کردم آلزایمر گرفتم حتما" نمردن.... ولی نه اینا جدید

بودن..........

 د. ن۴: عکس بهتر از اون گیر نیومد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

 

باید کسی را پیدا کنم که دوستم داشته باشد.عشق هم نمیخواهم

اصلا.فقط دوستم داشته باشد.

آنقدر که یکی از این شب های لعنتی،آغوشش رو برای من و یک دنیا

خستگی ام بگشاید.هیچ نگوید.

هیچ نپرسد! فقط مرا در آغوش بگیرد.بعد همانجا بمیرم! تا نبینم روزهای

 آینده را.

روزهایی که دیگر دوستم ندارد.دیگر مرا در آغوش نمیگیرد.روزهایی که

 عاشق دیگری میشود.همان کاری که باید هنگامی در آغوش تو بودم

 میکردم! باید میمردم همان موقع که عاشقم بودی!!

..............................................................................................................

د.ن1: این متن تو دفتر خاطرات داییم خونده بودم منم کپی کردم و گذاشتم اینجا...

خیلی نازه، چند روزه که پشت سر هم دارم فقط این متن میخونم.... سوز داره....

د.ن2: وای هوا چقدر گرمه.... نه به زمستون که میشه یخبندون نه به الان که شده

خط استوا..... فقط خدا به اونهایی که مناطق گرمسیر زندگی میکنن رحم کنه....

د.ن3: این هوا یه خوبیت کی داشته بنده لاغر شدم از 62  کیلو افتادم 58.... دارم

 مانکن میشم....

د.ن4: این روزها خیلی قاطی کردم.... دعام کنید.... خیلی محتاج دعا هستم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 

د.ن۱: دلم برا همه تون تنگ شده بود.... از همه اونهایی که تو این مدت منو تنها نذاشتن تشکر میکنم....

 د.ن۲: پست قبلی گفته بودم گربه ام بچه دار شده.... همه شون به رحمت خدا رفتن ، تو این مدت تو دپرسیون بودم تازه داشتن یه خورده جون میگرفتن سه روز پشت سر هم از خواب بیدار شدم دیدم یکی یکی غیب شون زده....  گربه های دیگه امده بودن خورده بودنشون الان که دارم اینو میگم اعصابم خورده...

 د.ن۳: جاتون خالی تو این مدت منم یه سر کرج و بانه و زنجان زدم....

 د.ن۴: راستی به همه تون تو این مدت سر میزدم با گوشی نازنین.....

 د.ن۵: تو این مدت هم که خواننده مورد علاقه مون آلبومشو در آورد و ما هم هی گوشی میدیم و به این و توصیه میکنیم و تو فلش و cd  برای همه میزنیم و میدیم.... هر چند طرفدار  cd اورجینالم اما چه میشه کرد اون ترکیه و ما اینجا.....

د.ن۶: این پست شعر و عکس نذاشتم اونقدر ذوقیدم که میخوام به همتون سر بزنم

د.ن۷: خدایا هیچ کس بی تلفن  نکن ..... آمین....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

 

امشب ،

شعری در من است

که متولد نمی شود .

 

باید در ِ اتاق را باز کنم .

صدایی می گوید

ماه ،

    ایستاده پشت در

با اناری در دست ،

آواز ِ ستاره ای در گلو ،

                            و شعری

                                     در نگاه !

........................................................................................

 

د.ن 1: احتمال داره یه مدتی نباشم تلفن عزیزمون قرار قطع بشه.... وقتی

که گاز بیاد 200 هزار تومن آب 26 و برق35 ، تلفن 48 تومنی مورد غضب پدر

 قرار میگیره و ریخته نمیشه... خدا میدونه کی باز بشه... بهم سر بزنین....

سعی میکنم زودی بیام...

د.ن2: به همه تون سر میزنم با گوشی عزیزم خوبه باز اینترنت اینا فعال....

د.ن3: دیروز رفتم به خودم کادو گرفتم چیکار کنم به هر کی میگفتم برم بخر

 میگفت دختر زشته تو دیگه بزرگ شدی.... برای خودم یه سیید خریدم

شخصیتی که تو کارتون عصر یخبندان هست.... همچین نازه.... مامان میگه

قرار یه وانت هم عروسک برات جهیزیه بدم....

د.ن4: از همه مهمتر داشت یادم میرفت گربه گرامی یه چند روز پیش فارغ

 شد و 3تا بچه گربه ناز به دنیا آورده.... و سرم و باهاشون گرم کردم وای

 همچیت ملوس هستن... هرچند نمیدونم باباشون کیه!!! نمیدونم اصلا" گربه

 ناقلا کی بیرون رفته که بخواد...!!؟؟ خلاصه یکی شبیه خودش و 2تا دیگه

 مجهول هستن....

د.ن5: فعلا" یا علی مواظب خودتون باشین و دلم براتون تنگ میشه.... زودی

 میام.... شاید هم اصلا" نرفتم بذار خودم تو این 2 روز برای پدر جون لوس کنم

 ببینم....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا | 
 

 

 

یادم هست که همه چیز از کجا شروع شد و درک کردم دیگه خودم تنها

 نیستم ، یه اتفاقی افتاد یه حس ناب که با تمام وجود لمسش کردم...

آنجا نقطه شروع من بود ، لحظه آغازم ، اون لحظه بود که وجودم پر شد از

 شور عشق و حس کردم  که میتونم خیلی زیاد کسی رو دوست داشته

 باشم و حس کردم که خودم هم چقدر زیبا شدم.....

حس شیرینی که دلم طعمش رو چشید و بعد از اون تمام سلولهای بدنم

 شیرین شدند ،  حتی عقلم با همه داناییش از این طعم شیرین  لذت برد....

شاید قشنگتری و بهترین لحظه ای که هر آدمی بهش میرسه همین باشه...

حالا تو ، تو خاک وجودم ریشه کردی و نمیخوام که از وجودم خارج بشی ،

 میخوام همچنان تو وجودم جوونه و غنچه بزنی....

دوست دارم.....

.................................................................................................................

د . ن1: بله 1 سال گذشت، 1 سال از سالگرد نامزدیمون گذشت...خودم

 باورم نمیشه به این زودی گذشته احساس میکنم همین دیروز بود ای یادش

 به خیر....

د.ن2: برای نامزد جون پیراهن خریدم رنگ یاسی.... عزیزم هم انگشتر خرید

 برام ، الهی ...

د.ن3: وای باز این یارانه ها رو دادن و کوچه ی ما شد کوچه انتظار.... با

 خودشون موکت آوردن خوراکی اوردن میشنن تو کوچه ، ماشالله ...

د.ن4: امروز به یکی از این شاخ هام اضافه شده... دایی مادر گرامی آخوند

 تشریف دارن و پسرش و عروسش تشریف برده بودن ترکیه الان میگین این

 که تعجب نداره جالبش اینجاست بنده هم پریشب تو نت با خاله گرامی که تو

 کانادا زندگی میکنه چت میکردم... بهم گفت 2.3 تا عکس میفرستم نگاه کن

 من هم با ذوق دارم عکس ها رو میگیرم.... دیدم همین پسردایی مادر با

 خانومش تو ساحل با مایو ایستادن عکس گرفتن... دهنم 10 متر باز مونده

 بود... گفتم اینا رو از کجا آوردی گفت این عکسها رو گذاشتن تو فیس بوک....

حالا دیدین تعجب داره... میرن اونور آب همچین کارای میکنن  میان اینور

جانماز آب میکشن.....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط السانا |